X
تبلیغات
... استفراغ
استفراغ این ذهن آشفته
در خیابان زندگی انقدر دست انداز هست که...

 دیگر وقتی برای فکر کردن و نالیدن  از چاله های این خیابان کثیف باقی نمی ماند

+ استفراغ شده هنگام  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 18:55  توسط نویدخان   | 

این روزا سرازیرم به سوی درد ... با شیب کم .

پ.ن : کاهی فک میکنم یه مازوخیست به تمام عیارم !

+ استفراغ شده هنگام  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 15:24  توسط نویدخان   | 

امروز هم گذشت ٬

و تـــو نیامدی

از فردا دوباره شروع خواهم کرد

هر بار که در باز می شود٬ / هربار که تلفن زنگ بخورد

هر بار که کسی را می بینم از دور حتی .... ٬

فکر میکنم تـــویی....

از وقتی که نیستی در کنارم ٬ هرکسی و هر چیزی غمگینم می کند

آدمهایی که با من حرف می زنند

آدمهایی که مرا می خندانند

و همه و همه

و حتی همین ماشینی که بوی عطر تو در آن پیچیده و مرا از کنار تـــو برد

و بعد از آن من تو را ندیدم

و تمام ماشینهایی که بعد از آن ٬ مرا از جایی به جایی می برند

حتی .... حتی همین ماشینی که الان از کنارم گذشت .

 

+ استفراغ شده هنگام  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 17:0  توسط نویدخان   | 

۱) نردبان ترقی یعنی ٬ دستمالهای ابریشمی بافت یزد !

۲) این روزها حتی گشت ارشاد تمام چراغ های چشمک زن را توبیخ کرده است .

۳) نمی دانم باید چقدر دیگر باید صابون بخوریم تا خودکفا شویم ؟

۴) چون نردبان نداشت ٬ پولش از پارو بالا می رفت و با اینکه معلم خط نبود اما به دیگران خط میداد !!!

+ استفراغ شده هنگام  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 12:11  توسط نویدخان   | 

 

نه عاشق بوده اند ، نه عاشق می شوند ،فقط شلوغش میکنند...

گنجشک هایی که یک عمـــر ، از این شاخه به آن شاخه پریدن عادت شان است...

گنجشکهای اشی مشی روزهای کودکیمان ... هنوز هم اشی مشی هستند و ما ...

ما در عصر ماشینی و تکنولوژی گم شده ایم .

گنجیشکک اشی مشی بیا لب بوم ما بشین بیا بشین . نه هراس از باران هست که نیست بارانی و

و نه برفی می بارد که گوله شوی .

بیا بنشینیم رو به روی هم دو کلمه حرف حساب بزنیم

شاید با هم نشستیم و فکری کردیم به حال نزار خودمان .

گنجیشکک اشی مشی ...؟ با تو می شنوی

+ استفراغ شده هنگام  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 20:1  توسط نویدخان   | 

شعر خردادی ام دمق است

روزهاست که باران ندیده تنش

تن گرما زده اش انگار

قطره قطره پر از عرق است

شعر خردادیم از تو تهیست

شاید از تو رها شده است

شاید از عهد بی وفایی توست

که لبم از لبت جدا شده است

***

شعر تیــــرماه من اما

عـــطــــر و بوی تو را دارد

هـــوس هم آغــوشــی با

قلم و عشق و شب دارد

شعر تیرماه من خندید

در لفافه ی کاغذها

و به دنبال آن آمد

واژه و ، لبخندها

شعر تیرماه من انگار

در غزل نمیگنجد

رخت بر میکَند هر شب

قصد مثنوی دارد .

***

شعر من داخل مرداد ،

اندکی ایستاد و بالغ شد

 در میان زنجیر سنتها

گشت آبستن و فارغ شد .

***

شعر ماه شهریور

شعر کودکیها بود .

شعر رقص بادبادک

در میان آسمانها بود

شعر ماه شهریور

مثل کودکی خندان

سیب را چید و بعد خندید

در میان کوچه ها گم شد

***

در میان ردیفها و قافیه ها

شعر مهر ماه من خسته است

در میان این مکرر روزها

شاعر شعر هم خسته است

بغض ٬بغضِ تیره ی ابرها

چشم آسمان پر از گریه است

پالتوی گرم به تن دارد

هر که ناگزیر در این فصل است.

***

فصل سرد سبز پارسال را

شاعری حس دیگر داشت

در میان دیدن و وصل و شوق وصال

حس دستانت طمع دیگر داشت .

لیک این روزها افسوس

شعر خردادیم دمغ است

تن گرمازده اش انگار قطره قطره پر از عرق است

( تمام شد ۲۵ خرداد ۹۱ - بوشهر)

+ استفراغ شده هنگام  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 23:5  توسط نویدخان   | 

قاصدک ۲ - این شعر از یکی از دوستانه که بعد از شعر قاصدک که بنده توی وبلاگ گذاشته بودم . بهم قولش رو داده بودند.

شعری بسیار منسجم و زیبا .

نازنینم !

باز کن این در سنگین سنگی را

قاصدک در کوچه حیران است

پشت در / سر در گریبان

وای بی جان است

نازنین !

خارج از این پنجره / طوفان و کولاک است

بگشا در که غمگین است

گفته بودم بیارد سوی تو پیغام

لحظه ها کشدار و جانکاه است

بشکن این سنگین سنگی را

قاصدم در انتظار توست

 ***

نکند قاصدکم خواب رود؟ / و تو بگشایی در ...

و نفهمد که تو در واکردی / تو بر او پا نهی و خاک شود بر در تو

نکند مرگ شود قسمت این نازک دل ؟

نکند از تو نیارد پیغام

نکند از تو نیارد ......

 

+ استفراغ شده هنگام  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 13:30  توسط نویدخان   | 

شب

شب

آسمان در تب

و زمین بیدار است

شاخه ها دست تمنا دارند.

از عطش در این وادی ، درختان پرده ی عفت را

بی محابا ، یکبار ، تقدیم زمستان کرده اند

داروگ می خواند ، او هم منتظر باران است .

نیما هم !

داروگ عادت کرده میخواند هرشب ، اما باران نمی بارد

خواندنش از سر اجبارست

عادت چیز بدیست

سخن شاعر اگر عادت شد ، شعر او میمیرد !

و نصیحت بشنو از سر عادت هیچگاه فکر نکن

گر که عادت بشوی میمیری

و چون درختان برهنه در سرما به عطش عادت خواهی کرد

گاه می اندیشم که زمین از سر عادت هر روزه ی خویش گرد شدست

گاه می اندیشم که چقدر بدبختیم

عادت مهر خموشی است به لب ، بستن چشم به روی نور است

خوب میدانم که سهراب به هیچ کس عادت دیرینه نداشت

چشمهایش را شست ، جور دیگر دید ، رفت

خوب میدانم ، او هم در حسرت باران بود ، رفت

رفت قایقی ساخت و رفت

رفت آنجا که پر از باران بود ، اما ...

باران عادت هر روزه ی آن شهر نبود

به سکوت و سردی

شادی و غصه و غم

همه عادت کردیم

عادت چیز بدیست

داروگ می خواند

و عطش بیدار است

 

 

+ استفراغ شده هنگام  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 22:5  توسط نویدخان   | 

موهایت پریشان ترین خاطرات زندگی من بود و من بر موج موهای تو ...می تازم و می تازم و به ناگاه غرق میشوم در آن. و خود را اندکی بعد بر ساحـــــل داغ لـــــبـــــهـــایــــت می بینم . و نجــــات می یابم از این همه پریشانی .

بعد می نشینیم و چای را با صدای بلند هورت میکشیم و به دیوانگی هامان قاه قاه می خندیدیم .....

و هرگاه که ما ایستی ... به سجده می افتم از خلاقیت آن خالق !دگر شاهکاری خلق کرده است . و خود او هم از آن بالا در عرش به دیوانگیهامان لبخند میزند . چرا که از روز اول به او دل بسته بودیم و بس

 

 

+ استفراغ شده هنگام  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 10:27  توسط نویدخان   | 

کاش میشد گاهی دستت را تا مچ در حلق ذهنت فرو کنی و هرچی دلتنگی و غصه و فکر هست رو

اســــــــــــتــــــــــــفــــــــــــراغ کرد بیرون !

و بعدش سبک شد !

 

stripe

+ استفراغ شده هنگام  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 21:19  توسط نویدخان   |