|
استفراغ افکارم درتنهایی
|
صدای تیک تیک ساعت چون پتک بر روح فولادینم ضربه میزند و تنهایم و هیچکس ... هیچکس نیست .
شده ام چون یک لامپ کم مصرف درمیان آسمان و زمین آویزانم و کم مصرف ، قناعت در کل ، در زندگی خوب است .
و صدای تیک تیک ساعت چون پتک ...
به مرحله ای در زندگیم ( البته اگر بتوان اسمش را زندگی گذاشت ، فقط زنده ام ) رسیده ام که پایانی ندارد و همه ی درها به رویم بسته است . Game Over هم نمیشوم خلاص شوم از این همه رنج . چند صباحی است که همدمی مهربان برای تنهایی هایم پیدا کرده ام و آن تاریکی است ، تاریکی اتاقم ، تاریکی شب ، و تاریکی قلبم ....
هنگامی که این دو با هم هرشب هم آغوش میشوند حسادتم گل میکند و نتیجهی هم آغوشی این دوتا گوهری است گرانبها به اسم …اشک
صدای تیک تیک ساعت چون پتک ...
در این چند وقت از بس از دست کارهایش خودخوری کرده ام چند کیلو لاغرتر شده ام اما کوله پشتیِ غصه هایم تا دلت بخواهد سنگین تر ، تا به حال که خوب توانسته ام این کوله پشتی را بکشم و تا بهد هم خدا کریم است .
چه شود ... ؟ پاهایم قدرتمند برای ادامه ی راه اما دلم خسته و زخمی از خارهای نامهربانی ها ، بی توجهی ها و دیوار بلند غرور ، دیواری که معمارش خوب سوار کرده خشتهایش را روی هم که اینچنین تا ثریا این دیوار راست قامت و بی هیچ روزنه ای بالا رفته است .
همچنان صدای این پتک سنگین تیک تیک بر فولادیم روح من بدجور ضربه میزند
خسته ام !
پ.ن : از ضربه ی پتک فولاد خم می شود ، تاب برمیدارد اما هیچگاه نمی شکند
نوشنه شده در خانه ی پدربزرگ – ساعت 1:07 بامداد
مرگ بر آمریکا آمریکا در چه فکریه ؟ ....
آخه به ما چه که تو چه فکریه ؟ می خوایم مثلا چه کار کنیم ؟ نمی خوام بگم ضعیفیم نه ! ولی اینها یه مشت اراجیفه که مردم رو باهاش سرگرم میکنن،یه روز روز دانشجو یه روز روز قدس یه روز 22 بهمن یه روز یادوارهی شهدا (البته اونها خیلی ارزش دارن ولی بهتره به فکر جوانهای امروز باشیم نه جوانان پرپرشده ی دیروز) . یادم یوم الله سیزده آبان زمانی که دبیرستان می رفتیم نقشه میکشیدیم که راهپیمایی رو دو در کنیم بریم بیلیارد!
آخه یه دانش آموز از سیاست چه حالیش میشه ؟ یه یه بچه کودکستانی ؟
یونجهزارهای سرسبز آذربایجان = یوم ا... سیزده آبان = U S A
شعارو شعار و شعار و باز هم شعار ! چیزی که پیرامون ما را فرا گرفته و ما آن را خیلی دوست داریم . لابد این هم یکی از صفات ما ایرانی جماعت است مثل همان صفتی که قبل ها به آن اشاره کرده بودم . گوسفند صفتی را میگویم .
بله همانطور که خدمتتون عارض شدم شعار دادن و شعار شنیدن و تکرار آن را دوست داریم . شعار میدهیم طرح تهوع اقتصادی ، عدالت محوری و مهرورزی ، بیمه ی رایگان از صدقه سری دولت کریمه و امثال اینها زیاد است . و جالب آن که مردم آن را با افتخار برای هم تعریف میکنند بی آنکه حتی تغییری ببینند.
و در آخر گوسفند صفتانه در زیر این هزاران مشکل زندگی شعار میدهیم ... مرگ بر آمریکا !
پیش نوشت : به مناسبت 8/8/88
اشکها میبارد بی هیچ بهانه
بر آیینه ی لجنزار کارها و افکارمان
نقاب پاره میکنیم و اشک میریزیم
سبک میشویم !
غصه هامان به قصه تبدیل میشود
آزاد میشویم .
**************
میدانی به انتظار تا به حال از این زاویه نگاه نکرده بودم ! اینکه بدانی آخرش چون شاهنامه است ، جایی که کلاغ قصه ها به آرمان شهرش میرسد . صبر خواهم کرد ! آنقدر که زیر پایم چمن سبز شود و به افتخارم پارکی یادبود در آنجا درست کنند ، اما آخر شاهنامه ی من و تو خوش است . این را خوب میدانم .
شیوه ی عاشق کشی و شهر آشوبی را نمیدانم از کی ؟ شاید از عمه ی خدا بیامرزد به ارث برده باشی ... هی روزگار ... هی...
بشکن ! بریز ! نابود کن و در انتظار بگذار .
پ.ن : چقدر در انتظار بمانیم؟! در انتظار اتوبوس ، دولتی خوب و مردمی ! ، تو ، امام زمان (عج)
پ.ن2: خوشبختیم که در میان انتظارها زیست میکنیم ؟
جگرها خون
در این هر دمبیلستان ابری
وچه ابری
خشک و بی باران
غم می بارد تنها از آن
بر بیابان قلبهای تنهایی
نه نوری
نه امیدی و حتی ...
دریغ از یک لبخند سرد
فقط کرده ایم عادت ، که بنالیم از این و آن
چون من ! چون تو ! چون ما !
نه نوری
نه امیدی .
به حال خود نداریم
اشکی که ببارد تا که آرام گردیم
بعضی تبدیل به بغض شده ایم و بعضی به عقده !
در خیابان بوق میزنیم ، فحش میدهیم .
نیست دستاویزی !
حبل الله را قبضه کرده اند
و با اسمش چه جولانها چون سوهان
بر روح و جان ما که نمیدهند .
نه نوری
نه امیدی
نمی دانم چرا یاد این افتادم
از ماست که بر ماست .
و دیگر هیچ
ما مردمان ایران زمین
هستیم خلایقی بس با استعداد در
مالیدن پنیر روی انواع نانها
بربری ، تافتون یا لواش
همین ما که استعدادی عجیب داریم در مالیدن پنیر روی انواع نان
چقدر هدر میدهیم و اسراف میکنیم در آن
نان را میگویم !
و اضافی آن میشود خوراک گاوها ( اضافی = مازاد بر درآمد!!! )
و چه گاوهایی !
گاوهایی عجیب که افکار دیگران را فقط پشت میزها
یا که شاید تریبونها نشخوار میکنند !
و آنقدر ما ، ما میکنند
که گاهی شک میکنم در وجود شخصیتی
به نام {{ من }} !
و خبر ندارند از سفره هایی خالی من و تو
سفره ای که گاه با همان نان و پنیری ساده که گفتم ، مزین میشود
خواهم گفت از گاوهایی که نان لواش را برای ظاهرسازی
میخورند با پنیر دانمارکی !
و دم از تساوی میزنند ! چرا که آنها هم به همراه ما
نان میخورند و پنیر !
و هی گوشه گوشه ی ایران را میگردند و با مردم
بر سر سفره هاشان میخورند نان و پنیر!
پ.ن: (پیش نویس): مثل همیشه تاریک و ساکت
گاه رد شهابی و گاه پارس سگی
و هم آغوشی من و شب !!!
دستانش سردش را دور بازوهایم حلقه کرده است !
زیر این لامپهای نئونی بلوار با هم قدم میزنیم چرا که او هم چون من تنهاست ...
زندگی ما ، بخصوص ما البته شما را نمیدانم
شده همچون یک پازل 2000 تکه ! روزها به تنهایی بی معنی و بی مفهوم و کسل کننده و زمانی که در کنار هم قرار گیرند ...
چیزی را میسازند به نام عمر که باز هم بی معنی و بی مفهوم و کسل کننده است !
الته باز هم ناگفته نماند تمام اینها را او برای ما طراحی کرده است ! چقدر برنامه نویس خوبی است این دادار آسمان و زمین
تعیین تکلیف کردن برای دیگران خیلی بد است نقطه سر خط
حتی اگر از جانب عزیزترین افراد زندگیت باشد علامت توجه
خودت عاقلی و بالغ می توانی تصمیم بگیری سه نقطه
البته تجربه ثابت کرده تا پول نداشته باشی ، غلط میکنی تصمیم بگیری نقطه ویرگول
بگذریم که اگر چاک این دهن بسته بماند برای امشب خیلی بهتر است علامت تعجب 2 تا و علامت سوال ، نقطه سر خط
پس کامنت گذاشتین منتظر جوابیه بنشینید
و چه زیاد هستند آدمهایی که نمیدانم را با حماقت ِ احمقانه ی خود به نمیتوانم تبدیل می کنند !
و چقدر تهوع است ، ضعیف بودن و زیر ماندن و له شدن زیر دست پا .
درست مثل یک افغانی بدون کارت پناهندگی ، تو سری خور و بدبخت !
این را خوب میدانم که حتی در چاه هم باید نگاهت به آسمان باشدُ
یا در باتلاق باید به ساحل نجات بنگری.
انسان توان هر کاری را دارد . حتی عوض کردن مدار چرخش زمین !
( البته از تصاحب کردن قلب بعضیها مسلما راحت تر است )
پ.ن : اینها رو که گفتم شعار نبود ، چند صباحی است که به این موضوع واقف شدم